خرید بک لینک
اولین عکس از اولین بچهام... دو سال و نیم پیش نوشتماش. با دو تا از دوستان عزیزم یک تیم سه نفره شدیم و سه تا داستان برای نوجوانها نوشتیم که شخصیتهایش مشترک هستند و داستانهایش متفاوت. فعلا بچهی من بهدنیا آمده و آن دوتای دیگر هم همین روزهاست که چند لگد محکم به شکم ناشر بزنند و بیایند بیرون. رمان برای نوجوانها و دربارهی نوجوانهاست. شخصیتهایش سه تا نوجوان به اسمها

برچسب: رسیده, نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 15:07

توی لاک خودم بودم و آرام از خیابان پایین میآمدم و کارهایی را که باید انجام میدادم، توی سرم مرور میکردم. یکهو پسرکی که لباس تبلیغاتی دایناسور پوشیده بود از در رستوران بیرون آمد و جلوی من سبز شد. سرم را که بالا گرفتم یک تیراناسور با دهان باز و دندانهای پارچهای داشت توی صورتم نگاه میکرد. ناخودآگاه داد زدم «دایناسوووووور!» و دستم را گذاشتم روی قلبم. جدی جدی داشتم پس م

برچسب: تیراناسور,بلوار,فردوس, نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 15:07

سر راه چشمم افتاد به کتابفروشی همان انتشاراتی که کتابم را چاپ کرده. میخواستم ببینم توزیعش شروع شده یا نه. رفتم داخل و پرسیدم: «سوفار زرین رو دارین؟» آقاهه دستش را به نشانهی فکر کردن گذاشت روی چانهاش، بعد گفت: «نویسندهاش کی بود؟» گفتم: «نیکبنیاد. نیلوفر نیکبنیاد» یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: «خانوم این کتاب خیلی وقته چاپ نمیشه.» پرسیدم: «مطمئنید؟ من

برچسب: سفیه,اندر,عاقل؟, نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 15:07

صفحه بندی